آگنس ازدواج کرد و صاحب 13 تا بچه شد… وقتی که شوهرش فوت کرد، آگنس دوباره ازدواج کرد و صاحب 7 تا بچهی دیگه شد… اما دوباره شوهرش فوت کرد… ولی آگنس دوباره ...
چهار ساعت بغروب مانده پس قلعه در ميان كوه ها سوت و كور مانده بود . جلو قهوه خانة كوچكي تنگهاي دوغ و شربت و ليوانهاي رنگ برنگ روي ميز چيده بودند . يك گرامافون فكسني ...
مادرم بدجوری به مقدس بودن کتابی ایمان داشت. این اعتقاد بیهوده همیشه لجم را در می آورد. او بر این باور بود که بی احترامی به این کتاب، عواقب بدی را به دنبال خواهد داشت و ...
مطلبی ست بسیار خواندنی در وبسایت رادیو زمانه. در قسمت آغازین مطلب آمده است: ریکاردو پیگلیا، به ترجمهی محمود خوشچهره - چخوف در یکی از دفترچههای یادداشتش این ...
يك خانم 45 ساله كه يك حملهء قلبي داشت و در بيمارستان بستري بود. در اتاق جراحي كه كم مونده بود مرگ را تجربه كند خدا رو ديد و پرسيد آيا وقت من تمام است؟ خدا گفت: نه ...
یک بار خانه ی یک دوست متأهّلم که بسیار مهمان نواز است، مهمان بودم. در واقع این نخستین دفعه بود که به خانه ی شان می رَفتم. پذیرایی شایانی از من کردند و شب اصرار ...
یه روز یه پسر جوان میره توی داروخانه و به فروشنده میگه که: 'یه کاندوم میخواستم، راستش رو بخوای دارم با دوست دخترم واسه شام میرم بیرون، شاید یه موقعیتی پیش بیاد ...
مرد تمام شب را نگران تب بالای زن بود. گاهی میلرزید و گاهی هذیان میگفت. قبلن و در طول زندگی مشترکشان هم گاهی بیماریهای جزئی به سراغ زن آمده بودند. سردرد، سرگیجه ...
در، نيمهباز شد. مشتريها برگشتند و مرد بلند قد و چهارشانهاي را ديدند که صورت درشتي داشت، عينک تيرهاي به چشم زده بود و موهاي جوگندمياش را با سليقة زياد شانه کرده ...